تبليغاتX
نان و عشق و سینما - درباره چند فیلم٤

نان و عشق و سینما

سینما

 

      

                                 خاطر خواه هیجانش ام!

 

 

روانی(آلفرد هیچکاک١٩٦٠)

 

   همه می دانیم که این شاهکار استاد پر است از لحظات هیجان انگیز و دلهره هایی که منبع الهام بسیاری از آثار پس از خود شده است. اما دیالوگ های این فیلم جدای از چند پهلو بودن و  نیز هم راستا بودن با وقایع احتمالی داستان، لحظاتی را هم پدید می آورند که آدم دوست دارد بارها بنشیند و به آن ها گوش دهد. یکی از زیبا ترین ِ این لحظات(البته از دید من) آنجا ست که نورمن برای ماریون شام می آورد و به او می گوید که شبیه گنجشک غذا می خورد و سپس بحث به پرنده های خشک شده روی دیوار می کشد و نورمن اعتراف می کند که خشک کردن پرندگان برای او یک سرگرمی خالی نیست چرا که سرگرمی آن چیزی است که آدم با آن وقت بگذراند نه اینکه با آن زندگی اش را پر کند. در ادامه صحبت های این دو نفر که هر کدام به گونه ای متفاوت تنها شده اند به یاد ماندنی تر می شود:

نورمن بیتس: می دونی من چی فکر می کنم؟فکر می کنم ما همه تو تله های خودمون گرفتاریم.چهار دست وپا توش گیر افتادیم و تا آخر عمر هم نمی تونیم خلاص بشیم. دایماً پنجول می کشیم و چنگ میندازیم اما، اما رو هوا و به آدم های دیگه، نه به دیوار تله خودمون. خیال می کنیم موفق میشیم ولی یک وجب هم تکون نمی خوریم.

ماریون کرین: گاهی اوقات با پای خودمون هم وارد این تله ها میشیم.

نورمن بیتس: من از وقتی دنیا اومدم تو این تله بودم، اهمیت نمی دم.

   «روانی» را باید بارها دید و از تماشای لحظه لحظه آن لذت برد و با دیالوگ های زیبایی که از دهان نورمن بیتس در می آید همدردی کرد و شاید هم یاد گرفت.

 

نیش(جرج روی هیل١٩٧٣)

 

   تصور انجام آنچه پل نیومن و رابرت ردفورد و دارو دسته سیاه کارشان در فیلم انجام می دهند برای خیلی از ما بسیار عجیب و غیر ممکن است اما چه چیز باعث می شود که این زنان و مردان عمری را در این کار سپری کنند و بازیگران نمایشی باشند که هدف غایی آن تیغ زدن قربانیان بیچاره است، قربانیانی که البته همه شان هم آدم های خیلی خوبی نیستند. حتماً باید چیزی پشت این تلکه کردن ها باشد که همه این خطرات را به جان می خرند و یا بهتر بگویم سبب شده به همزیستی با آن عادت کنند. به این سوال دوبار در فیلم پاسخ داده می شود یکبار توسط لوتر آنگاه که به جانی هوکر می گوید می خواهد برود کانزاس و با برادرش که در آنجا موسسه باربری دارد شریک شود ولی سپس با کمی مکث و اندکی حسرت اعتراف می کند:«البته کار پر هیجانی نیست.» دومین بار در جایی دیگر از فیلم پس از شکایت هنری گاندورف از این شغل که به قول او سی سال است به آن مشغول است ولی هنوز به نان شبش محتاج است، هوکر از او می پرسد که چرا این شغل را ول نمی کند. این بار او آنچه را که لوتر به صورت غیر مستقیم گفته بود رک و پوست کنده دوباره به هوکر می گوید: «خاطر خواه هیجانش ام

   پس از تماشای قیافه هوکر در این لحظه، خوب متوجه می شویم که هوکر هنوز خیلی باقی دارد به گرد کسانی چون لوتر و هنری برسد چون که فقط حرفه ای بودن خالی کافی نیست، آن دو خالصانه عاشق کاری که انجام می دادند هم بودند.

 

 

بعد از تحریر: یادداشت برادرم محمود درباره «دایره زنگی» را بخوانید: فیلمنامه ای که به مقصد رسید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:22  توسط حامد مقدم  |