آنچه در ذیل می آید اولین یادداشتی است که چند سال پیش از من در یک مجله سینمایی چاپ شد. این نوشته به خاطر زنده کردن بسیاری از خاطرات گذشته، برایم بسیار ارزشمند است. به دلیل تماشای مجدد فیلم«متولد چهارم جولای» این نوشته را با حداقل تغییرات یکبار دیگر در اینجا می آورم.

«متولد چهارم جولای» فرياد اعتراض اليوراستون و ران کاويک به نمايندگي از تمام مخالفين سرسخت جنگ ويتنام است. جهنمي که حاصل آن سوختن و خواري امريکايي ها بود. استون اين بار نگاه منتقدانه خود را به همراه ران کاويک در قامت و افکار معلولي به تجلي ميرساند که با ايمان کامل وارد جنگ شده است ايماني که بر گرفته از دين و وطن دوستي است. و چه غمبار و ناراحت کننده و شايد بهتر است بگويیم زجرآور و مصيبت بار است آن گاه که انسان پي به باطل بودن ايمانش مي برد واين نکته اي است که در مورد ران کاويک اين کهنه کار جنگ مصداق دارد.
ران کاويک يک معلول جنگي است او پيش تر جواني نيرومند و خوش سيما بود که تحت شرايط فکري حاکم از حضور کندي و پرورش حس ميهن دوستي حاصل از آن به ويتنام ميرود و پس از زخمي شدن وفلج شدن ناشي از آن به وطن منتقل مي شود، سرزميني سوزان تر از جهنم ويتنام. او در ابتدا سعي درمخالفت با جو موجود دارد اما در طول زمان با ديدن واقعيتها و توهماتي که او از جنگ ويتنام با خود آورده است، انقلابي در او به وجود آمده و تبديل به يک معترض مي شود.
تام کروز در نقشي به ياد ماندني چنان تصويري از ران کاويک خلق مي کند که تماشاگراز بيرون قاب تصوير، خود را همراه و همدم او حس مي کند. تلاش کروز براي دستيابي به حس يک معلول اما نه از آن نوع که دانيل دي لوييس آن را در فيلم تحسين شده همان سال جيم شريدان يعني «پاي چپ من» ترسيم کرد قابل ستايش است. حسي فراتر از يک حس شخصي حسي اکنده از عشق، تنفرودودلي که ملت وشايد جهاني را متاثرمي کند.
استون فيلم خود را با نمايش بازي جنگي کودکان در جنگل آغاز مي کند جنگی که نشان از آمادگي کودکان براي تبديل شدن به سربازاني دلاوردارد و هنگاميکه اين صحنه ها به رژه معلولان و مدال داران جنگ هاي پيشين در روز استقلال متصل مي شود تماشاگر پي به پيام ابتدايي و کلي استون مي برد.آري شور و هيجان کودکي و استفاده از آن ودر نهايت ناتواني زير پوشش عنوان قهرمان و فقط وفقط به خا طر سلطه جويي.در صحنه اي از فيلم شاهد آنيم که يکي از اعتراض کنندگان مدالهاي افتخار خود را از سينه کنده وبه دور مي اندازد و اينجا است که استون پيام ابتدايي خود را کامل مي کند.
در گوشه گوشه فيلم چنين نکاتي را مي توان يافت و استون هيچگاه از نگاه اعتراض آميزخود دست نمي کشد. گويي مي خواهد فرياد اعتراض به شدت تصويري خود را از جنگل هاي تاريک «جوخه» به خيابانهاي امريکايي اين فيلم بکشاند.او حتي فراترمي رود و فرياد خود را به خارج از مرز هاي آمريکا مي برد و اينجاست که يکی از زيباترين سکانس هاي فيلم شکل مي گيرد. نزاع بين دو معلول بازمانده از جنگ ويتنام در برهوتي که بي شباهت به ميدان نبرد نشان داده شده در اوايل فيلم نيست و با بازي خوب ويلم دافو که پيش تر در «جوخه» همراه استون ويتنام را تجربه کرده بود. همانا ران و چارلي نمايندگان لشکري شکست خورده اند که نه تنها سلامت خويشتن را از دست داده اند بلکه تلخي طعم باطل بودن عقيده خود را نيز چشيده اند ودردناکتر از همه اينکه بايد عمري را همراه با يک علامت سوال بزرگ کنار عنوان قهرمان بخاطر حضور در نبردي پوچ سپري کنند. اما استون به عنوان يک متفکر به خوبي مي داند که چگونه قهرمان خود را در جهت تسکين اين درد هدايت کند.
فيلم «متولد چهارم جولاي» نامزد هشت جايزه اسکار شد که فقط دو اسکار کارگرداني وتدوين نصيب آن شد.تا استون سه سال پس از «جوخه» يکبار ديگر به اين مهم دست يابد . رابرت ريچاردسن فيلمبرداري فوق العاده اي انجام مي دهد. کار درخشان او در صحنه هاي نبرد يکي از بهترين تصوير هاي جنگي را در خاطره ها ثبت مي کند . هرچند او مانند دفعه پيش در «جوخه» نتوانست اسکار را بدست آورد ولي دوسال بعد براي فيلم ديگري در سال ١٩٩١ از استون به نام «جي اف کي» جايزه را به خانه برد. موسيقي جان ويليامز و ترومپت زيبايش فراموش نشدني است. راجر ابرت در مورد اين فيلم گفته است: « اين فيلم درباره جنگ، زخمي ها وبهبود يافتن آن ها نيست بلکه در مورد يک آمريکايي است که طرز فکر خود را درباره جنگ تغيير مي دهد .»
آري، اين داستان انسان هاي مهجوري است که وادار به کشتن نوزادان در جنگي شده اند که حاصل آن فقط آب دهاني است که هر يک بر ديگري نثار ميکند.
پس از تحریر: این نوشته یکبار در شماره ۶٩٥ مرداد ماه ١٣٨٤ هفته نامه سینما چاپ شده است.
مطالب زیر را نیز بخوانید:

