نگاهي به پديده ي «يانگوم»

                        

                 

 

                                     لحن شرقي احساس

حامد مقدم

 بي گمان يکي از برتري هاي تلويزيون نسبت به ديگر رسانه ها در اينست که توانايي آن را دارد تماشاگرش را در يک بازه زماني طولاني با خود در گير کند. هر چند که در اين زمينه تا حدي با رُمان مشترک است اما قدرت تصوير و حرکت، تواني مضاعف به آن بخشيده است. اين رسانه از ديرباز آموخته که يکي از روش هاي جذب مخاطب ، استفاده از داستان هايي با قابليت تصوير پردازي بالا و نزديکي بيش از حد به علايق و اتفاقات موجود در زندگي روزمره ي تماشاگرانش است. به گونه اي که تماشاگر حل شده در اين زندگي ماشيني وگاه دور افتاده از بسياري از خواسته هاي خود، مشتاق و آگاهانه  ساعاتي را براي غرق شدن در اين جعبه جادويي اختصاص مي دهد. اين خاصيت مستمر بودن و حضور داشتن در ميان خانوادهِ مخاطب که مثلاً در مورد رسانه قدرتمندي چون سينما صدق نمي کند ، مي تواند سبب ايجاد يک ارتباط پايدار دوطرفه ميان مخاطب و رسانه گردد. هيچ الزامي براي تجربه خانوادگي يک فيلم در سينما وجود ندارد درحاليکه اين امر درمورد تلويزيون حتي اگر به صورت اجباري يا تصادفي هم شده در خانواده اتفاق مي افتد ( فراموش نکنيم که در سالهاي دهه۱۹۵۰ سينما به ناچار براي مقابله با تهديدي جدي به نام تلويزيون به ساخت آثار پرهزينه ي حماسي رو آورد).  اين امر خصوصاً در مورد مجموعه هاي تلويزيوني به دليل تماس دنباله دار و طولاني مدت با مخاطب مي تواند بيشتر ملموس باشد. البته مجموعه هاي داستانگو در اين ميان از قابل توجه ترين ها هستند. کافيست به ميزان پخش آگهي هاي تجاري در ميان يک مجموعه داستاني پرطرفدار تلويزيون نظري بياندازيم تا به ماهيت اين ارتباط عميق دوطرفه پي ببريم.

   مجموعه تلويزيوني «جواهري در قصر» براي چندين ماه است که تماشاگر تلويزيون بين را مشغول و فريفته خود کرده است. تماشاگر ايراني اي که پيش تر نيز چنين غليان احساساتي را در مورد آثار شرقي ديگري چون«سالهاي دور از خانه» و «داستان زندگي» تجربه کرده بود. مجموعه هايي که چون مورد اخير، مدت زماني بس طولاني ، با خانواده ايراني زندگي کرده و در خاطرات ، فرهنگ و گفتار مردم اين سامان حضور داشته اند . هر سه مورد نيز شخصيت مونث داستانشان را به عنوان قهرمان در بستر طرح و توطئه حاکم بر داستان به نمايش در آورده اند. وآنچه که در مورد هر سه مجموعه هويدا است ، انتخاب قهرمان داستان به مثابه شخصيتي اسطوره اي براي گذر از مراحل پر مشقت زندگي است. موردي که ازمولفه هاي آشناي افسانه ها و اساطير نه تنها مشرق زمين ، بلکه بسياري از ملل است. و ازمنظري ديگر، قهرماني که علاوه بر اينکه به عنوان يک محصول سرگرم کننده فرهنگي –تجاري، در حال برخورداري مادي و معنوي از مخاطب است، در سطحي بالاتر ناخودآگاه تماشاگر را نيز به تسخير خود درآورده و سبب ساز ايجاد يک جريان «ماندگار» فرهنگي-تاريخي در حوزه خاطرات نسل تماشاگرانش مي شود. موردي که درباره دو مجموعه پيشين نيز تا حد زيادي اتفاق افتاده است. بطوريکه تماشاگر محشور با آن مجموعه ها، علاوه بر همراهي با مجموعه اخير، به تجديد خاطره آنها مي پردازد و حسي را در خود تجربه مي کند که دربالابردن تاثير پذيري از اثر کنوني موثر است.

البته علاقه تماشاگر ديروز و امروز ، به همراه شدن با داستان را مي توان از جنبه هاي گوناگون مورد بررسي قرار داد. شايد يکي از آنها کمي دانش و معلومات ما از فرهنگي باشد که اين مجموعه از آن مي آيد و به قول پيترهارکورت سبب مي شود که«واکنش هاي غريزي نسبت به خود فيلم بيشتر ، وتاثير منحرف کننده جزئيات آشنا ، کمتر گردد». پس تماشاگر، فارغ از تفسيرها وتاويل هاي خودآزارنده و فاصله انداز، با اثر هنري و شخصيت هاي آن همذات پنداري مي کند. اما شايسته نيست که کل اين فرايند را به عدم آگاهي تماشاگر از فرهنگ خاستگاه اثر نسبت دهيم. چراکه در اين صورت به طور آگاهانه به تقبيح توانايي هاي اين مجموعه تلويزيوني پرداخته ايم. درحاليکه اگر تماشاگر ثابت اين ماراتن احساسي چندين ده قسمتي بوده باشيم ، به اين نکته پي برده ايم که خالقان اين اثر ، به خوبي از الگوهاي روايتي همچون عشق، موفقيت، مثلث، بازگشت و انتقام استفاده کرده اند و در کنار عوامل فني و ساختاري پر اهميتي چون رنگ، طراحي صحنه و لباس، موسيقي و فيلمبرداري پر طراوت در نيل رسيدن به اثري خوش ساخت و صميمي تلاش کرده اند.( آيا مي توان چهره شخصيت «کيو ميونگ» را در لحظه هاي احساسي ناشي از شکست عشقي ، بدون همراهي قطعه موسيقي اي که در طول اثر به موتيف ثابت اين لحظات تبديل شده ،به ياد آورد؟).

فرانسوا تروفو جمله اي دارد که دست و پاي آدمي را براي ادامه بحث درباره کم وکيف چنين اثري و يا آثار پر طرفداري چون اين مي بندد. او معتقد بود که:«وقتي يک فيلم به حد معيني از موفقيت مي رسد، به رويدادي جامعه شناسانه تبديل مي شود و مساله کيفيت آن جنبه ثانويه پيدا مي کند»* پس بحث درباره اين مجموعه را کوتاه ، و در انتها به اشاره يک نکته بسنده مي کنيم.

«يانگوم» داستان تقدير است، داستان سرنوشتي متلاطم، که به مزاق تماشاگر ايراني خوش مي آيد و با «لحن شرقي احساس» او همخواني دارد. و سرانجام ، يک «تجربهِ» غريب ِآشنا و ساده شده در فرم بيان،  «تجربه» اي که علي رغم بهره جويي از سانتي مانتاليزمي کنترل شده ، آگاهانه راز اصلي ماندگاري اين اثر است.

پا نويس:

* . ديالکتيک نقد، مسعود فراستي، ص ۶۸

      

گفتگو با "آل پاچینو"

                                                                                          

                        فرزندانم مایه شادی من هستند

 

او رویای سینمایی بسیاری از علاقه مندان هنر هفتم است. یک ایتالیایی کوتاه قامت که تصویری بزرگ از خود در اذهان سینما روها به یادگار گذاشته است. آنچه در زیر می آید پرسش های خوانندگان مجله ی تایم از آل پاچینو ست که با هم می خوانیم.

          

                    

 

ترجمه : حامد مقدم

به نظر شما تصویری که از فرهنگ ایتالیایی-آمریکایی در سینما و تلویزیون ارائه شده غیر منصانه است؟

اول باید برایم روشن کنید که منظور از فرهنگ ایتالیایی-آمریکایی چیست. ما صد سال است که اینجا زندگی می کنیم. آیا فرهنگ ایتالیایی- آمریکایی همان فرهنگ آمریکایی نیست؟ این بخاطر اینست که به خاطر اختلاط نژادی ما خیلی متمایزیم. بیشتر ایتالیایی های اینجا نیمه ایتالیایی هستند، بجز من که کاملاً ایتالیایی هستم. من بیشتر سیسیلی و به مقدار خیلی کمی هم ناپلی هستم.

آیا گمان می کنید پس از دریافت جایزه ی یک عمر فعالیت هنری احساس امنیت شغلی بیشتری می کنید نسبت به آنچه در سال ١٩٧٧ گفتید؟

من از لحاظ حرفه ای به این دلیل که می دانم چه می خواهم  انجام دهم امنیت دارم. اما برای یک بازیگر کمی نا امنی شغلی لازم است. این باعث می شود که  همیشه در جوش و خروش باشد. من تا به امروز هرگز به این فکر نکرده ام که بازنشست شوم. من واقعاً شوکه شدم زمانیکه شنیدم پل نیومن در ٨٢ سالگی خودش را بازنشست کرده است. بیشتر بازیگر ها مثل سربازان قدیمی محو می شوند.

چه کسی بهترین تاثیر را از شما گرفته است؟

مطمئنا خودم نه. شاید کوین اسپیسی. اما جیمی فاکس خوب این کار را انجام می دهد. منظورم همرنگی در آهنگ صداست. این واقعاً یک موهبت است. شاید نتوانم لغت مناسبی پیدا کنم ولی او خیلی با استعداد است.

چه چیزی در دوران کودکیتان بیشترین تاثیر را در ایجاد موقعیتی که امروز از آن بر خوردار هستید داشته است ؟

شاید اولین فیلم هایی که مادرم در ان زمان که کودک بودم مرا برای تماشای ان ها می برد. وقتی که مادرم از کار بر می گشت من را با خود به سینما می برد. وقتی که به خانه بر می گشتیم ،من تمام قسمت های فیلم را برای خودم بازی می کردم. این تاثیر عظیمی در تبدیل شدن من به یک بازیگر داشته است.

آیا احساس میکنید که تصویر خود را با فیلم هایی که کارگردانی کردید تکمیل کردید ؟

در "در جستجوی ریچارد" تصویر واضحی داشتم. اما در فیلم اخیری که در حا ل ساخت ان هستم و درباره ی نمایشنامه سالومه ی اسکار وایلد است برای اولین بار اشتیاق و علاقه ی شدیدی در خود حس می کنم و امیدوارم که این اشتیاق ، من را برای رسیدن به یک تصویررهنمون شود. من فکر می کنم این به خاطر این است که من خود را یک کارگردان تمام وقت نمی دانم. بازیگری حرفه ی من است. من به دنیا به عنوان یک بازیگر می نگرم چرا که بازیگری تمام زندگی من است.                                                            

آیا شده که برای رد کردن نقش هایی که زمانی به شما پیشنهاد شده بود تاسف بخورید؟

بلی. دوره ای در زندگی من بود که نقش هایی را بی هیچ  دلیل خاصی فقط به خاطر اینکه نمی خواستم کار کنم از دست دادم. این به دهه ی ٧٠ بر می گردد. حتی الان هم خیلی سخت است که به عنوان یک بازیگر خودت را بشناسی. فقط یک بار وآن هم برای مدت کوتاهی ممکن است احساسی برای یک نقش برای تو به وجود آید. توصیه می کنم فیلم  The Dresser  را ببینید.این یک فیلم فوق العاده است اگر می خواهید بیشتر درباره ی بازیگران بدانید.

آیا هرگز به این فکر کردید که در فیلم " مخمصه " نقش شخصیت منفی را بازی کنید؟

راستش رابخواهید من نقش پلیس را دوست داشتم . چرا که به گمانم این نقش نوعی پیچیدگی و تناقض داشت. شخصیت من در ان فیلم کوکائین حمل می کرد اما کسی این را نمی دانست چرا که این صحنه ها از فیلم حذف شده بود بود. چنین عناصری در فیلم زیاد بود و باعث می شد که این شخصیت برایم جذاب باشد. یک کاراگاه سر سخت با یک زندگی سر گیجه آور و از هم پاشیده که با خودش هم مشکل دارد.

اگر قرار بود فیلمی درباره ی زندگی شما ساخته شود اسمش چی می توانست باشد و چه کسی نقش شما را بازی می کرد؟

عنوان ان می توانست "داستان زندگی داستین هافمن " باشد. زمانی که ما کارمان را شروع کردیم ، یعنی من  ، دنیرو و هافمن ، مردم ما را با هم اشتباه می گرفتند.

آیا فیلم می تواند وسیله ای برای آموزش باشد و اگر هست، چه چیزی از فیلم ها آموخته اید؟

همه ی هنرها خصوصا هنر فیلم وسیله ای برای آموزش است. شما با کسی دارید صحبت می کنید که هر چه یاد گرفته از طریق تئاتر و سینما بوده است. برای اینکه من مجبور بودم یاد بگیرم چگونه نقش های متفاوتی را بازی کنم. من باید جستجو می کردم و می فهمیدم مردمی که نقش هایشان را باید بازی کنم چگونه انسان هایی هستند و چه دنیایی دارند. من هرگز به کالج نرفتم و هر چه می دانم از این طریق است.

آیا انسان شادی هستید؟

شاد؟ من هنوز درک صحیحی از این کلمه ندارم. من زندگی خودم را دارم. لحظاتی در زندگی وجود دارد که شما احساس رفاه و آرامش می کنید. مواقعی هم وجود دارد که خیلی تکراری اند. فرزندانم مایه شادی من هستند.