
صدایِ فردا
حامد مقدم
سینمای علمی تخیلی همواره به عنوان یکی از پر طرفدارترین گونه های سینمایی قلمداد شده است و در هردوره ای بسته به شرایط سیاسی و اجتماعی ، آثاری متناسبت با شرایط آن دوران را به مخاطبانش عرضه کرده است. حالا این آثار می تواند برداشت های ژرژ ملیس فرانسوی از داستان های هیجان انگیز ژول ورن باشد و یا انبوه فیلم های ساخته شده با محوریت ترسِ از علم ، بر اساس آثار نویسنده مطرحی چون اچ . جی . ولز.
در هر حال این گونه منتج شده از رویکرد ملیسی سینما همیشه جدای از مقاصد سرگرمی سازی ، سیاسی، اجتماعی و... ، سعی داشته است دست کم از لحاظ بصری وام دار مکاتب اکسپرسیونیستی و بیانگرایانه هنر باشد تا رویکرد های رئالیستی . چرا که هدف این گونه سینمایی همیشه نمایش شرایط و حوادثی است که در زمانی متفاوت از حال می گذرد و در نتیجه یا به صورت جوامع فوق پیشرفته و فوتوریستی به نمایش در می آید و یا آخرالزمانی را با تصویر می کشد که نسل بشر خواسته یا نا خواسته مسبب ایجاد آن است. البته تمام این موارد جدای از فیلم هایی است که به فیلم ها ی علمی تخیلی فضایی مشهور ند و به نوعی نمایش دهنده «هیولا» به عنوان عامل نابودی نوع بشر هستند. فیلم هایی که از جهاتی بسیار، با ژانر خواهر خود وحشت ، مشابهت دارند و در نتیجه از رویکرد لومیری سینما دورترند.
امروز یا همان واقعیت بی رحم!
آخرین اثر آلفونسو کوارون ، «فرزندان انسان»، یک فیلم علمی تخیلی است. اما اگر این فیلم به صورت صامت به نمایش درآید و یا اگر آن اندک زیرنویس های مشخص کننده زمان رویداد از فیلم حذف شوند کمتر تماشاگری است که گمان کند به تماشای یک فیلم علمی تخیلی نشسته است. چرا که نه با یک جامعه فوق مدرن طرفیم ونه موجودات غریبه کره خاکی ما را مورد حمله قرار داده اند.چیزی که بر پرده نقش بسته است شباهتی بسیار به آنچه دارد که این روزها در اطرافمان می گذرد. جنگ و نظامی گری ، بحران زیست محیطی، شورش ها ی قومی، مهاجرت و دیگر مسائلی که روز انه از طریق رسانه هایی چون رادیو ، تلویزیون و مطبوعات ، شنیده ، دیده و خوانده می شود. و همه این ها سبب می شود که تماشاگر در طول نمایش فیلم آینده را به فراموشی بسپارد ودر وضعیت امروز خود دقیق تر شود.
کارگردان با دوری کردن از اسلوب های شناخته شده ژانر، ضمن هر چه طبیعی تر نشان دادن محیط اثر تماشاگر خود را به اندیشیدن وا می دارد و از او طلب می کند که نگاهی دوباره به وضعیت پریشان و بهم ریخته اطراف خود بیاندازد. رویکردی که علی رغم یاد آوری و یاری جستن از حال و هوای سال های دهه هفتاد و البته آخرین سال دهه نود میلادی، عمده توان خود را از حوادث و رویداد های امروزی، بویژه وقایع پس از حادثه یازده سپتامبر می گیرد. تا به تماشاگر همراه شده با خود یادآوری کند که آخرالزمان می تواند همین امروز باشد.
توجه کوارون به جزئیات را شاید بتوان عامل دیگری در واقعی تر کردن محیط اثر دانست. برای نمونه در یکی از صحنه های خوب فیلم، که شرایط استبدادی حاکم بر شهر لندن به نمایش درآمده دراین اثر را به ما یادآور می شود. دوربین، از پشت شیشه های حفاظ دار قطار داخل شهری و در پس زمینه هجوم مهاجران بی سرپناه به قطار، تصویر گر جمله ای ترسناک نوشته شده در دیواره های کنار راه آهن است: « اجتناب از تست باروری جرم است». البته این دیوار نوشته ها بسته به شرایط و محیط وقوع ماجرا تغییر می یابند، به گونه ای که کثیف بودن دیوار ها و تکرار کلمه «شورش» در جای جای شهر مهاجر نشینی چون «بیکسهیل» از دیوارها گرفته تا ساختمان ها، استفاده مناسب از طراحی صحنه دقیق را برای ایجاد محیطی باور پذیر یادآور می شوند.
استفاده کارگردان از تمهیداتی کوچک برای ایجاد موقعیت های تنش زا علاوه بر اینکه به عنوان عنصری مطلوب در هیجان انگیز تر کردن متن اثر به کار می آید، به هر چه واقعی تر به نظر رسیدن رخداد ها کمک می کند، برای نمونه گیر کردن در به لاستیک فرسوده در هنگام فرار و درنتیجه ایجاد وقفه در یک سکانس پر تحرک که به گونه ای عامدانه تماشاگر را از حس و حال تماشای یک اثر نمایشی خارج کرده و توجه او را به واقعیت تلاش گروه برای عبور از بین در جلب می کند. البته نباید منکر این موضوع شد که وجود چنین تمهیدی در یک اثر بیش از آنکه واقعگرایانه باشد نمایشی است اما منظور، پدید آوردن ترکیبی راستین از این دو عنصر است بدون اصرار بر جنبه نمایشی ماجرا ، موردی که کوارون در طول اثر آن را اثبات می کند.
آینده نزدیک همین حالاست!
آلفونسو کوارون در مصاحبه ای با مووی وب، گوانتانامو و ابو غریب را به اردوگاه های اسرای جنگ دوم جهانی شبیه می داند. او ادامه می دهد«من دیدگاه ترسناکی دارم ، نه درباره آینده بلکه درباره حال. دیدگاه من درباره آینده بسیار امید وارانه است ... من بر این باورم که تحولی در حال وقوع است».
مصداق گفته های کوارون را در فیلم می توان یافت. کافیست به خیل مهاجران از نژاد های گوناگون که در قفس هایی در کنار خیابان ها به نمایش در آمده اند توجه کنیم. مناظری که بیش از هر چیز دیگری دنیای واقعی را به ذهن متبادر میکنند. دنیایی دهشتناک تر از فیلم های ترسناک. اگرقتل عام انسان های زامبی شده به دست همنوعان سالم خود در «شب مردگان زنده(١٩٦٨)» جرج رومرو منزجر کننده بود سلاخی شدن انسان های بی پناه فقط به جرم مهاجر بودن چقدر می تواند تکاندهنده باشد؟ در یکی دیگر از صحنه های بیاد ماندنی فیلم ، پس از دستگیر شدن میریام(پم فریس) توسط پلیس، دوربین کوارون این بار از پشت شیشه های اتوبوس و میله های محافظ آن مراحل دستگیری تا مرگ مهاجرین بازداشت شده توسط پلیس را به نمایش می گذارد. تلفیق صوتی ای که کوارون از پارس سگ ها ، فریاد و فغان دستگیر شده ها و آواز متاثر کننده سوپرانو پدید می آورد آیا می تواند هدفی جز تداعی وضعیت مردمان بسیاری از کشور های قربانی جنگ علیه تروریسم در ذهن تماشاگر داشته باشد؟ گویی در فیلم کوارون آنچه که این روز ها تحت عنوان تلاش برای ایجاد دموکراسی در خیلی از کشور های مورد تجاوز قرار گرفته صورت می پذیرد باز آفرینی شده است. یک بازآفرینی توام با نوعی زیبایی شناسی واقعگرایانه که بیشتر یادآور فیلم های مستند خبری است که در بخش های مختلف خبری تلویزیون به نمایش در می آیند.
اگر دغدغه کوارون در «و مادر تو هم...(٢٠٠١)» نمایش مشکلات اقتصادی و اوضاع سیاسی و اجتماعی کشوری چون مکزیک بود، این بار دغدغه او به اندازه کل جهان گسترش پیدا کرده است و تصویرگر آن چیزی است که نوع بشر بر سر یکدیگر می آورند. اینجاست که وجه علمی تخیلی اثر، خود را به رخ می کشد. در اینجا هیولا ها بیگانه هایی نیستند که از دنیایی دیگر به جامعه بشری حمله ور شده باشند بلکه این گروهی قوی تر و مسلط از نوع بشر هستند که در جایگاه «هیولا» قرار می گیرند. موقعیتی که در اثر تحسین شده دنی بویل « ٢٨ روز بعد(٢٠٠٢)» هم دیده بودیم. در آن فیلم، آزار و اذیت های نظامیان، آنان را به موجوداتی ترسناک تر از زامبی ها تبدیل می کند. موردی که در فیلم اخیر هم شاهد آنیم. کافیست به شخصیتی که نقش آن را پیتر مولان (کارگردان فیلم تحسین شده «خواهران مگدالین(٢۰۰٢)» ) بازی می کند نظری بیاندازیم تا به این نتیجه برسیم که منظور کارگردان از انتخاب لقبی چون «خوک فاشیست» برای چنین شخصیتی بی راه نبوده است.
با تمامی این اوصاف کوارون دلبسته آینده است. اگر دلتنگی او برای گذشته و دلسوزی اش برای حال بخش اعظمی از زمان فیلم را به خود اختصاص می دهد اما آخرین لحظاتی که او در اثرش به تصویر می کشد رنگ و بوی آینده دارد. دیدگاه امیدوارانه کوارون نسبت به آینده را شاید بتوان با همان سکانس پایانی فیلم تصدیق کرد. تئو(کلایو اوئن) در این سکانس دیگر آن شخصیت بی هدف و مردد قبل نیست که حتی در میانه های فیلم پس از مشاهده مرگ دوست خود، جسپر(مایکل کین)، هنوز به چرایی انجام این سفر شک دارد. او در این سکانس سر انجام به یقین می رسد و پاداش او ماندگاری نام فرزند از دست رفته اش بر کودکی است که مادری برای نسل بعد خواهد بود ، کودکی که به همراه مادرش سوار بر قایق «فردا» رهسپار آینده خواهد شد. آینده ای مملو از «صدای» بچه ها ، آینده ای که کوارون با شروع عنوان بندی پایانی ما را از وجود آن مطمئن می سازد.
پی نوشت:
پل روتا زمانی گفته بود: «گاهی باید گذاشت تا موسیقی بر تصویر چیره شود». این تمهیدی است که کوارون بار ها در این فیلم به کار می بندد به طوری که به صورت یک موتیف در می آید. مایه ای تکرار شونده که هر چه به پایان فیلم نزدیک تر می شویم حس و حالی امیدوارانه تر می گیرد.
پس از تحریر: این مطلب یک بار در شماره بهمن ١٣٨٦ ماهنامه فرهنگ و سینما چاپ شده است.
مطالب مرتبط:
درباره «آلفونسو کوارون»