طلوعِ غروب یا غروبِ طلوع

 

 

پیش از طلوع(ریچارد لینکلیتر1994) و پیش از غروب(ریچارد لینکلیتر2004)

 

   درباره این فیلم ها چه می توان گفت؟ اینکه تماشاگرِ فیلم خود را با دو شخصیت آنقدر مجذوب خودت کنی که اصلاً متوجه نشود فیلم کی تمام شد هنری است که فقط از بعضی از کارگردان ها بر می آید و لینکلیتر یکی از آن هاست.روایت داستانی معمولی و البته با شخصیت هایی معمولی تر که موقعیتی که در آن قرار گرفته اند به نظر ما ی تماشاگرخاص می آید در حالیکه اگر کمی دقت کنیم و در گفتگو هایشان عمیق شویم می بینیم که یکی از هزاران رابطه مشابه ای است که روزانه در این کره خاکی شروع می شود و به پایان می رسد وهمراه است با تجربه و خاطراتی که هیچگاه از ته ذهنمان پاک شدنی نیستند. خاصیت این دو فیلم مثل خیلی از فیلم های بزرگ سینما در این است که موقعیتی را آنچنان برای تماشاگر توصیف می کنند که تا مدت ها و شاید تا آخر عمر مثل یک تجربه شخصی آن را به یاد خواهد داشت. درست مثل یک کتاب راهنما و یا یک زنگ هشدار که دم به دم به آدم گوش زد می کند که لحظه ای که در آن داری زندگی می کنی شاید هیچوقت و در هیچ کجا دیگر تکرار نشود و اگر هم روزی روزگاری دست تقدیر شرایطی را دوباره فراهم کند دیگر شور و طراوت  آن لحظه های ناب پیشین را ندارد. و فقط تو هستی و دلتنگی و حسرتی که آروز داری روزی به امید تبدیل شود.

 

لوک خوش دست (استوارت روزنبرگ١٩٦٧)

 

   این فیلم مثل شخصیت اصلی اش خیلی چیز ها در دل خود دارد. داستان خود را تعریف می کند و اصلاً منتظر تماشاگرش نمی ماند که شروع کند به تفسیر و تاویل های آنچنانی. آنجه می بینیم همانی است که هست. از آن فیلم هاست که خودش هم می داند که دارد یک قصه یک خطی را روایت می کند. قصه ای که فقط درباره یک شخصیت است واصلاً بخاطر اوست که قرار است داستانی روایت و فیلمی ساخته شود. درباره رفتار و عملکرد یک آدم معمولی که خودش اعتقاد دارد هیچوقت در زندگی اش نقشه ای نکشیده است . خوب هم که نگاه کنیم آنچه به فیلم عمق می بخشد و این فرار های بی برنامه لوک را جذاب می کند همین ظاهر ساده و غیر منطقی آن است. دلیلی برای نقشه کشیدن نیست وقتی که اصلاً چیزی برایت مهم نیست. وقتی که همه چیز را از دست دادی دیگر مهم نیست که مثلاً چند روز در قوطی می مانی و یا اگر فرارت موفقیت آمیز نباشد علاوه بر غل و زنجیر، دو سال به مدت حبس ات افزوده می شود. مهم این است که در قلمرو کوچک خود کاری کرده باشی و اثری گذاشته باشی. چگونه اش مهم نیست. فقط بتوانی مثل لوک دنیا را به اندازه خودت تکان دهی کافیست. هیچ هم مهم نیست که قهرمان شوی یا نه ، و یا اینکه بعد ها داستان ماجراجویی هایت را برای دیگران تعریف کنند. چون که دنیا مسیر خودش را می رود و هر کس هم به کار خود مشغول است. حقیقت اینست که تو تنها هستی ، همیشه تنها هستی چه زمانی که قرار است با یک حریف قدر تر از خود مبارزه کنی ، چه آن وقت که در حال فراری و چه زمانی که قرار است با خدای خود مناجات کنی.حتی زمان تحقیر شدن هم تنها هستی و همه این ها با هم سبب می شود که به همه چیز و همه کس پوزخند بزنی.پس مهم اینست که فقط، خودت را به خودت اثبات کنی . فقط و فقط همین.

 

بیوولف(رابرت زمکیس2007)

 

رابرت زمکیس را شاگرد خلف اسپیلبرگ می دانند. نه بخاطر اینکه اسپیلبرگ تهیه کننده برخی فیلم های ابتدایی او بوده است بلکه او کارگردانی است که ابزار کار خود را خوب می شناسد و به حرفه خود کاملاً مسلط است و مهمتر از این، هنرمندی است که از ذائقه تماشاگر خود آگاهی دارد، درست مثل اسپیلبرگ که نسلی از تماشاگران آمریکایی با فیلم های او بزرگ شدند. در نتیجه زمکیس از استاد خود آموخته است که چگونه علاقه مخاطبان بزرگ و کوچکش را برای تماشای آثارش بر انگیزد. کافیست به آثاری که در طی این سی سال ساخته است نگاهی اجمالی بیا ندازیم تا به این درک برسیم که این کارگردان در تمامی آثارش سبک مشخص خود و شیوه ای امتحان پس داده را به کار می بندد.زمکیس در کارنامه اش فیلم های پرمخاطبی دارد. شاید برای نمونه بتوان به «بازگشت به آینده(1985)»، چه کسی برای «راجر ربیت پاپوش دوخت(1988)»و«فورست گامپ(1994)» اشاره کرد که علاوه بر گیشه پر رونق ، تحسین منتقدان را نیز بر انگیخته اند. فیلم جدید او که در سال 2007 ساخته شد «بیوولف» نام دارد که به نوعی ادامه شیوه ای است که در فیلم «قطار سریع السیر قطب(2004)» اختیار کرده بود. فیلم اخیر او هر چند که با فیلم های بزرگ او بسیار فاصله دارد اما دوستداران سینمای زمکیس را نا امید نخواهد کرد.

 

بعد از تحریر: یادداشت من در سایت سینمایی سی نت را هم بخوانید: شبی که آسمان گریست!