ببین چه قدر تنهاست!

 

 

قرار است درباره فیلمی صحبت کنیم که کارگردانش یک عملگرای تمام عیار است. شخصی که بار ها و بار ها دیدگاه ها و اعتراضات سیاسی و اجتماعی اش را فریاد زده و حتی به خود اجازه داده آستین هایش را بالا بزند و دررفع و یا بازتاب موثر خیلی از مشکلات اجتماعی شخصاً وارد عمل شود. هنوز یادمان نرفته است که اعضای اکادمی اسکار در همان سالی که او نامزد دریافت جایزه بهترین بازیگر مرد برای فیلم «رودخانه مرموز» ساخته کلینت ایستوود بود، نگران بودند که نکند شان پن در نطق بعد دریافت جایزه اش سیاست های دولت امریکا را مورد انتقاد شدید خود قرار دهد. او یک یاغی رام نشدنی است و کارنامه اجتماعی اش وی را یک سر و گردن بالاتر از دیگر دوستان و همکاران هم فکرش چون سوزان سارندن و تیم رابینز قرار می دهد. این ها را گفتیم که به خود یاد آوری کرده باشیم که هیچ عجیب نیست که او حدود ده سال برای به فیلم در آوردن کتاب جان کراکائر منتظر بنشیند و هنگامی هم که فرصت ساخت آن را بدست آورد چنین اثر دلنشین و هنرمندانه ای را به مخاطبانش تقدیم کند. اثری که در گوشه گوشه آن می توان به حضور اندیشه ای آگاه و البته متفاوت پی برد.

 

از آغاز شروع کنیم و ببینیم ماجرا از کجا و چگونه آغاز می شود و چطور به سر قهرمان داستان می زند که از همه چیز دست بشوید و بزند به دل جاده ها. در همان فصل آغازین جشن فارغ التحصیلی کریستوفر مک کندلس(امیل هرش)، دوربین با چرخش بین جمع حاضرین در مراسم، با یک سری نمای مشخص، پدر و مادر و خواهر کریس را به تماشاگر نشان می دهد. اما هنوز هیچ کدام از آن ها به ما معرفی نشده اند. کمی فرصت لازم است تا کریس پس از خوانده شدن نامش به شکلی وحشی با جهشی بلند به بالای سن بپرد و گواهی نامه فارغ التحصیلی اش را دریافت کند. در اینجا یک نمای مهم و البته معرف داریم که کارگردان در آن به صورتی موجز، سه تن از خانواده مک کندلس را به تماشاگر معرفی می کند. در این نما که شاید کمتر از یک ثانیه به طول می انجامد از راست به چپ با پدری خشک و خونسرد، مادری نگران و خواهری خونگرم و خوش روی آشنا می شویم. جالب اینکه کارگردان دوباره و با فاصله ای چند ثانیه ای با تاکید بر چهره هنوز عبوس پدر، حتی پس از فارغ التحصیلی فرزندش، تماشاگر را به شناختی بیشتر از این خانواده می رساند. پس از این نمای های معرف است که کریس شروع به توصیف پدر و مادر خود می کند و تماشاگر پی می برد که در قضاوت خود دچار اشتباه نشده است. البته استفاده هوشمندانه کارگردان از تصاویر به همین مورد ختم نمی شود. در سکانس مربوط به رستوران که قرار است شروعی باشد برای طغیان کریس و زدنش به دل جاده باز با استفاده مناسب از نماهای نزدیک روبروییم که با ریتمی مناسب در تشدید عصبیت در حال اوج گیری بر سر میز غذا به کار می آید. به این ها اضافه کنید پیش زمینه های دراماتیکی چون رانندگی خواهر کریس (جنا مالون) ، که با عکس العمل معترضانه پدرش برسر میز روبرو می شود و یا هجوم پر سرو صدای جوانان به درون رستوران که این بار با اعتراض پدر به مهماندار کارکردی شخصیت پردازانه هم می گیرد. هرکدام از این موارد را می توان عاملی موثر در هر چه متشنج تر کردن فضای حاکم بر محیط دانست . در نتیجه عصبانیت و از کوره در رفتن کریس پس از شنیدن پیشنهاد هدیه از جانب والدین اش دیگر غیر عادی جلوه نمی کند. چرا که کارگردان به خوبی تماشاگرش را از لحاظ روانی برای روبرویی با چنین موضوعی آماده کرده است.

 

تنهایی در دل جاده ها

 

فیلم روایت گر سفر یک جوان بیست دو ساله است. اما نه یک سفر معمولی بلکه سفری برای دور شدن و خالی شدن از تمامی مظاهر جامعه انسانی و رفتن و رفتن تا رسیدن به دل طبیعت وحشی. پس با یک فیلم جاده ای طرفیم و سیر و سلوک قهرمان ماجرا در دل ارتباطش با اطرافیانی اتفاق خواهد افتاد که به گونه ای تصادفی اوقاتی هرچند اندک را با او سپری خواهند کرد. و هریک به نوبه خود در پیشبرد درام فیلم موثرخواهند بود. اما در ابتدا لازم است قهرمان داستان از تمامی دلبستگی ها رهایی یابد. از هر چیزی که ممکن است یادآور دنیایی باشد که او در حال فرار از آن است. پس بی راه نیست که ما در همان ابتدای تصمیم به سفر ببینیم که قهرمان داستان، عکس رنگ و رو رفته پدر و مادرش را به سطل زباله بیاندازد و یا گواهینامه ، کارت های اعتباری و دانشجویی اش را قطعه قطعه کند. چرا که قهرمان داستان قصد فرار از گذشته را دارد حتی اگر آن، عکسی باشد از یکی از شمایل های دهه شصت میلادی یعنی کلینت ایستوود در نقش کابویی بی نام چسبیده بر قفسه اتاقش.

 

کریس معتقد است که فرار با ذهن ما پیوند خورده است. پس ماشینش را برمی دارد و می زند به دل جاده ها. جالب اینجاست که طبیعت آن هنگام که پی می برد قهرمان داستان قصد پشت پا زدن به تمامی دلبستگی ها را دارد خود هم وارد عمل می شود و آخرین آن ها را هم از او می ستاند. اتوموبیلش را. هنوز فراموش نکرده ایم که یکی از محرک های ترک خانه توسط کریس پیشنهاد والدینش برای خلاص شدن از اتوموبیل قراضه اش، داتسون، بود. اما او از یاد برده بود که برای آغاز کردن چنین سفری حتی باید از داتسون هم دست بشوید. پس طبیعت با آن سیل سهمگین و ناگهانی در دل شب این را به او می فهماند و در اینجاست که کریس پلاک نمره ویرجینیای ماشینش را که شاید آخرین دلبستگی او به شهر و خانواده اش است به سطل زباله می اندازد. این تلنگر طبیعت آنقدر موثر می افتد که حتی پول هایش را هم آتش می زند. پس کوله بارش را سفت می کند و پای پیاده سفر خود را آغاز می کند.حالا او آزاد و رها است و سرنوشت خود را باید در جاده ها و در ارتباط با آن هایی جستجو کند که خواسته یا ناخواسته جلوی راهش قرار می گیرند.

 

تنهایی، تنهایی یکی از مایه های آشکار این اثر است. تنهایی را در طول سفر کریس به خوبی می توان حس کرد. تنهایی او را و تنهایی افرادی که در مسیر با او هم سفر می شوند. اصلاً یکی از موهبت های سفر های اینچنینی بریدن از جمع و غرقه شدن در تنهایی است. اما نکته ای دراین رابطه وجود دارد. اینکه به این تنهایی چگونه باید نگریست. بر ما آشکار است که تنهایی کریس خودخواسته است. تنهایی او ممکن است به همان اندازه ای که از روح آزاده او ناشی شده از سرکشی هایش باشد و البته بخاطر سبکسری ها و بی توجهی های خانواده اش. پس خیلی قبولش راحت است که در گوشه ای دنج در میان جنگل بنشیند و سرخوشانه با سیبی که در حال خوردنش است صحبت کند. و یا تماشاگر همراه با موسیقی اتمسفریک حاکم بر صحنه و حرکات سیال دوربین در هنگام پرسه زنی کریس در میان جنگل، به خود حق دهد که از زاویه دید مشترکِ او و یک غزال تنها و رها، که به پرواز هواپیمایی در آسمان منتهی می شود معانی استعاری در باب مفهوم آزادی و تنهایی استخراج کند.

 

بیاییم دوباره به آغاز برگردیم و بخاطر آوریم مواجهه اش با اتوبوس جادویی را در دل طبیعت وحشی، و مرور کنیم آنچه را که با کارد بر تخته ای حکاکی می کرد:« او دو سال پیش به این دنیا پا گذاشت...بدون تلفن،بدون استخر،بدون حیوان خانگی،بدون سیگار... در نهایت آزادی... یک افراطی کامل، مسافری زیبایی شناس، که خانه اش جاده بود» و همانطور که خود می گوید هدفی نداشت جز پیروزی نهایی بر من دروغین و سرانجام رسیدن به یک انقلاب معنوی.

 

اما تنهایی را نه در کریس که در میان دوستانش هم می توان یافت. دوستان او نیز گرفتار تنهایی خویش اند. فقط ممکن است شدت و ضعف آن با هم فرق داشته باشد آنچه اهمیت دارد درگیر بودن شان با این مفهوم است.برای نمونه زوجی که کریس در طول سفرش دوبار به آن ها بر می خورد و هر دو بار تصادفی. می دانیم که خانه به دوشی خود خواسته آن زوج هم پاسخی است به تمناهای درونی شان و تلاش برای فراموش کردن آنچه که یادآوری اش جز فرسایش روحی برای شان ثمری نخواهد داشت. شاید مرور کلمات نوشته شده بر ون کابین داری که سوارش هستند آیینه تمام نمایی از درونیات شان باشد: عشق، آزادی و صلح.

 

احساس درد تنهایی از میان چشم های خیس تریسی(کریستین استوارت) و ران فرانز(هال هالبروک) هم کار سختی نیست. دو موجودی که خسته و درمانده یکی در آغازین و دیگری در واپسین منزل گاه های زندگی خویش عشق را جستجو می کنند. عشقی را که تا به آن لحظه یا تجربه نکرده اند و یا آنکه در هاله ای تار از تنهایی گم کرده اند. شاید توصیه های کریس به هر کدام شان و اثر اخلاقی گفته هایش بر آن ها در نهایت بتواند زندگی شان را تغییر دهد و مطمئناً هم چنین خواهد بود. چرا که هنوز بخاطر داریم آن پیرمرد مو سفید کرده را شاداب و مطمئن در دل صحرا.

 

آیا می توان از تنهایی گفت و راوی داستان یعنی کرین را فراموش کرد؟ خواهر مهربان و پریشان خاطری که روشنگری هایش در طول اثر صمیمانه مخاطب را برای هرچه نزدیک تر شدن به قهرمان داستان یاری می کند. و درلابه لای همین روایت ها است که کارگردان با میزانسن هایی متناسب، تنهایی راوی را برای تماشاگران هرچه ملموس تر می کند. نما های مشخصی در فیلم هست که آشکارا به منزوی بودن کرین اشاره دارند. برای نمونه در صحنه ای از فیلم پدر و مادرش در حال بررسی نامه های برگشت خورده ای هستند که برای کریس ارسال کرده اند و کمی آن طرف تر در عمق صحنه کرین افسرده و اندوهگین با گردنی کج کرده مظلومانه به پایین می نگرد. یا در فصل دیگری کرین نوجوان با چشمانی گریان نزاع میان پدر و مادر خود را نظاره می کند و کارگردان با زمان بندی و قطع های مناسب و با استفاده از تصاویری دانه درشت به خوبی آشفته حالی او را به نمایش می گذارد و در اینجاست که تماشاگر به خود می گوید: ببین چه قدر تنهاست!

 

...و آلاسکا طبیعتی رویایی

 

بی گمان تماشای این فیلم برای علاقمندان طبیعت تجربه ای مفرح است. و برای شان فرصت غرق شدن در محیطی است که تنفس و زندگی کردن در آن هرچند برای مدتی کوتاه لذتی دست نیافتنی است. حضور در طبیعت بکری که اراده ای به مانند آنچه کریس مک کندلس از آن برخوردار بوده را می طلبد. البته خوبی کار کارگردان فیلم دراین است که در بازنمایی محیط آلاسکا فقط به تصاویری کارت پستالی اکتفا نمی کند. بلکه به دوربین اجازه می دهد همراه با شخصیت اصلی فیلم این بودنِ در طبیعتِ وحشی را تجربه کند. البته این موضوع درباره فیلم هایی که داستان آن ها در آلاسکا اتفاق می افتد کمی عجیب است. چرا که بسیاری از آن ها علارغم وقوع اتفاقات داستان شان در آنجا، فیلم خود را در جغرافیای دیگری فیلمبرداری کرده اند که از مشهور ترین شان می توان به «بی خوابی» کریستوفر نولان و «سی روز شب» دیوید اسلید اشاره کرد که اولی در کانادا و دومی در نیوزیلند فیلمبرداری شده اند. اما شان پن بخش زیادی از فیلم خود را در آلاسکا فیلمبرداری کرده است و در نتیجه تماشاگران از لذت بصری محیط آن بی نصیب نمانده اند.

از این ها که بگذریم می رسیم به تقابل میان انسان و طبیعت. که یکی از زیبا ترین لحظات چنین آثاری است. در این فیلم بارها این لحظات رویارویی را به تماشا می نشینیم. آیا چشمان نمناک کریس در همان آغازین صحنه های فیلم به هنگام روبرو شدن با گله گوزن ها را یادتان هست؟ لحظاتی درخشان از دل سپردن به طبیعت بکر شمالی در دل جنگل های سوزنی برگ تایگا، این سرزمین درختان همیشه سبز. و چه خوب که تقلای انسان برای بقا هم در این اثر به خوبی به نمایش در می آید. تلاش برای کسب روزی از این طبیعت بخشنده.

 

البته آنچه شان پن از طبیعت به تماشاگرش نشان می دهد همه زیبایی و مهربانی نیست. بلکه ناتوانی انسان در مقابله با آن را در چند جا به خوبی حس می کنیم. یکی از آن ها درماندگی کریس در دودی کردن گوزن موسِ بزرگی است که شکار کرده است و به صورتی کنایه وار حریص بودن نوع بشر را نشانه رفته است. یا روبروشدن اش با رودخانه ی خروشان آن هنگام که عزم برگشتن می کند و ناتوانی اش از درافتادن با آب های متلاطم، این قدرتمند ترین نیروی طبیعت. که آشکارا قرینه ای است برای ماجراجویی های سرخوشانه اش در آب های خروشان در میانه های فیلم و یادآوری اینکه مادر پیر طبیعت همیشه مهربان نیست.

 

پ.ن: این مطلب یکبار در شماره بهمن87 ماهنامه فرهنگ و سینما چاپ شده است.